واژه های بی حرف
دلتنگی هایم را گوش بسپار
... من که واقعا فکر میکنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلک زده ی عقب افتاده بخصوص آنها که مدام زیر دست و بال غربیها استثمار و له و لورده شده اند مثل ما و مدام ناظر بر فقر خود و ثروت و شوکت آنها بوده اند حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته از "سرشیر فکری" جامعه یعنی طبقه ی روشنفکرش نویسندگان وشعرا بگیرید تا نقاش و فیلمساز و عکاسش و چه وچه وطلاکار و کنده کار وکفاش و عطارش هیچ یک چشم دیدن رقیب و همکار و هم فکر و هم رشته ی خود را ندارد. میگویند همین حس حسادت بود که نخستین ضربه ی قوی را به دودمان صفوی و بدان طریق به شوکت و عظمت تمدن اسلامی ایرانی وارد آورد و باعث انقراض آن سلسله و از آن پس سقوط آزاد تمدن پر شکوه ایران زمین شد یعنی باعث شد که سلطان حسین صفوی از لشکر افغانها شکست بخورد چون سردار لشکر عقب نسبت به سردار لشکر جلو حسادت میکرد. میگفت چرا من باید پشت جبهه بمانم و این آقا جلوی جبهه و او حمله کند و جنگ را ببرد و پیروزی نصیب او شود. من چی؟ پس پشت جبهه را خالی گذاشت و خود را به جلوی جبهه رساند و همین شد که دشمن به راحتی مارا گاز انبری در بر گرفت و زد و برد و کشت و غارت کرد و همه ی آن عملیات انسانی حیوان وار را برای بار نودم بر سر ما ملت بدبخت رنج کشیده وارد آورد واقعا من نمیفهمم که چرا ما مایی که به قول آقای هگل اولین امپراطوری واقعی و تمدن و کشور داری درست را در پهنه ی عالم بنیاد گذاشتیم و با امپراطوری هخامنشی برای نخستین بار سازنده ی تاریخ بودیم چگونه است که ما میباید از یک زمان به بعد مدام هی ضربه بخوریم و هی غارت شویم و هی بسوزیم و هی هویت خود را از دست رفته و له و لورده ببینیم؟ این چه سرنوشتی است؟ و چرا این تصلب عقلانیت که از قرن پنجم هجری شروع شد آنطور که دانشمندان میگویند یا این انحطاط و پس رفت عقل و عقلانیت بر سر ما ملت وارد می آید و آن هم درست در دورانی که اوج تعقل علمی و غور و کنکاش در پهنه ی ناشناخته ها همه ی دنیا را در بر گرفته بود؟ حالا بعضی ها معتقدند که ضربه ی اصلی را مغول ها و حمله ی چنگیز زد و آن پیروزی بسیار وحشیانه قوم تاتار در تار و مار کردن شهرهای زیبای نیشابور و قندهار و بلخ و بخاطر چه و چه و آتش زدن کتابخانه ها و مراکز فرهنگی دلیل اصلی است. انگار عقل و عقلانیت ما را همان کتابخانه ها پاسدار بودند و با سوختن آنها عقل هم از ساحت تفکر انسان ایرانی پر کشید و نا پدید شد . همه ی اینها به هر حال موضوعاتی است که وقتی خوب فکر میکنم میبینم که بسیار زیاد به وضع و حال اسف انگیز کنونی مربوط است! قسمتی از کتاب "به خاطر یک فیلم بلند لعنتی" نوشته ی داریوش مهرجویی نازنین! گنجیشکک اشی مشی روی بوم ما نشین بارون میاد خیس میشی برف میاد گوله میشی میافتی تو حوض نقاشی کی میگیره؟ فراش باشی! کی میکشه؟ قصاب باشی! کی میپزه؟ آشپز باشی! کی میخوره؟؟ حاکم باشی!!!... گنجیشکک اشی مشی.... بیاد فرهاد شعرهای ماندگار و گیتارش... "خدا اونا میکشتن خدا اونا کشتن خدا بیا پایین اینا همه رو کشتن" امروز دوتا جمله از دکتر شریعتی مینویسم که با تمام وجودم دوسشون دارم! تقدیم به همه ی خوبانی که دلتنگی هایم را میخوانند: "من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز میخوانند." "من ترجیح میدهم با کفش هایم در خیابان قدم بزنم و بیاد خدا باشم تا اینکه در مسجد در حال نماز باشم و به کفش هایم فکر کنم!!" روزگاری اهل دنیا دلشان درد نداشت هرکسی غصه ی این را که چه می کرد نداشت چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت!! دلم میخواد دوتا دستام و ببرم بالا و به همه ی دنیا بگم: چرا هیچکس جلوی این برادر و خواهر کشی هارو نمیگیره؟ چرا کسی قلبش نمیگیره از این همه بندی که به دست و پای جوونامون دارن میزنن! اما انگار هیچکس نمیخواد گوش کنه! چه حس آرامش بخشی میده بهم که: "خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت! و اون وقت اونقدر زمزمه میکنم زیر لب تا چشمام میسوزه به خیسی اشک! حرفام تکراریه شاید این چند وقت اما چه کنم که حوصله ی قلبم از گفتن و نوشتن این حرفا سر نمیره! ممنونم که میاین و میخونین و همدم دلتنگی هام میشین کاش این روزا تموم بشه و منم دیگه ننویسم از چیزایی که قلبم و میسوزونه! بگین آمین به این دعای سبز! بیا وقتی برای عشق هورا میکشد احساس به روی اجتماع بغض حسرت گاز اشک آور بیاندازیم!! بیا با خود بیاندیشیم اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند اگر یک سال چندین فصل برف بی کسی بارید... اگر یک روز نرگس از کنار چشمه غیبش زد اگر یک شب شقایق مرد تکلیف دل ما چیست؟ ومن احساس سرخی میکنم چندیست ومن از چند شبنم پیشتر خوابم نزول عشق را دیدم چرا بعضی برای عشق دلهاشان نمی لرزد؟ چرا بعضی نمیدانند که این دنیا به تار موی یک عاشق نمی ارزد؟ چرا بعضی نمیدانند تمام فکرشان ذکر است؟ و در آن ذکر هم جای خدا خالی ست؟ و گویی میوه ی اخلاص شان کال است چرا شغل شریف و رایج این عصر رجالی ست؟ چرا در اقتصاد راکد احساس این مکاره بازاران صداقت نیز دلالی ست؟... خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم نه اینکه بهانه نداشتم نه! فقط شاید یه حس غریب تو آغوشم میگرفت که تو که کاری نمیتونی بکنی پس چیزی هم نگو! تا دیروز که این شعر رو شنیدم. و این جمله رو: "بترس از ظلم بر کسی که جز خدا پناهی ندارد!" من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام وپلک چشمم هی میپرد وکفشهایم هی جفت میشود و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی ک خواب نبودم دیده ام کسی می آید کسی می آید کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست مثل پدر نیست مثل انسی نیست مثل یحیی نیست مثل مادر نیست و مثل آنکسیست که باید باشد و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر است واز برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد و از خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمی ترسد و اسمش آنچنان که مادر در اول نماز و آخر نماز صدایش میکند: یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات است و میتواند تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را با چشمهای بسته بخواند و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست ملیون بردارد و میتواند از مغازه ی سید جواد هرچه قدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد و میتواند کاری کند که لامپ "الله" که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود. دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود آخ چقدر روشنی خوبست جقدر روشنی خوبست و من چقدر دلم میخواهد که یحیی یک چهار چرخه داشته باشد و یک چراغ زنبوری و من چقدر دلم میخواهد که روی چهار چرخه ی یحیی میان هندوانه و خربزه ها بنشینم و دور میدان مجهریه بچرخم آخ... چقدر دور میدان چرخیدن خوبست چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست چقدر باغ ملی رفتن خوبست چقدر مزه ی پپسی خوبست چقدر سینمای فردین خوبست و من چقدر از همه چیز های خوب خوشم می آید ومن چقدر دلم میخواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم چرا من اینهمه کوچک هستم؟ که در خیابانها گم میشوم؟ چرا پدر که اینهمه کوچک نیست و در خیابانها هم گم نمیشود کاری نمیکند که آنکس که بخواب من آمده است روز آمدنش را جلو بیاندازد و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست و آب حوضهاشان هم خونیست و تخت کفشهاشان هم خونیست چرا کاری نمیکنند؟ چرا کاری نمیکنند؟! چقدر آفتاب زمستان تنبل است من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره راهم شسته ام. چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره راهم شسته ام. کسی می آید کسی می آید کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمیشود گرفت ودست بند زد و به زندان انداخت کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است و روز به روز بزرگ میشود بزرگتر میشود کسی از باران از صدای شرشر باران از میان پچ پچ گلهای اطلسی کسی از آسمانهای توپخانه در شب آتش بازی می آید و سفره را می اندازد و نان را قسمت می کند و پپسی را قسمت میکند و باغ ملی را قسمت میکند وشربت سیاه سرفه را قسمت می کند و روز اسم نویسی را قسمت میکند و نمره ی مریضخانه را قسمت میکند و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند و سینمای فردین را قسمت میکند درختهای سید جواد را قسمت میکند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت میکند و سهم مارا هم میدهد من خواب دیده ام.... من خواب دیده ام... "فروغ فرخزاد" خدا دلم یه جوری گرفته که فقط خودت میدونی! ای کاش میتوانستم این خلق بیشمار را بر روی دوش خویش بنشانم تا با دو چشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست؟ "احمد شاملو" خدایا بذار این بار روی صحبتم تو باشی! خدا؟... خدا این همه الله و اکبر ونشنیدی؟ خدا این همه جوونو ندیدی؟ خدا کجایی؟ چرا کتمان میکنی؟ من که میدونم تو چشمت از همه ی مادر های نگران بیشتر خون بود! خدا چرا انکار میکنی؟ خداااااااااااااا؟ خدا دلم گرفته. خدا صدام و میشنوی؟ خدا زدند همه رو کشتند بعد گفتن اینا خس و خاشاکن !!!!... خدا میدونم داری نگاه میکنی فقط ازت یه چیزی میخوام: خدا با خشمت نگاهشون کن!
| Design By : Night Skin |

