|
اعتراف میکنم شاگرد خوبی برای کارگاه فاطمه اختصاری عزیز نیستم! اما بلاخره تکلیف قبلی رو انجام دادم و تقدیم میکنم و منتظر نقدتونم عزیزای من باز هم شرمندم به خاطر درگیری هایی که این سه هفته دنیا داد دستم! «شعر یا داستان یا ترانه ای دو اپیزودی که یک اپیزود آن از زاویه ی دید اول شخص و یک اپیزود آن از زاویه ی دید سوم شخص باشد» البته این داستان میتونه در مورد زلزله هم باشه یعنی تکلیفی که کنش اصلیش زلزله بود! همه ی وجودم درگیر بود درگیر با حس خواب اما بیدار بودم یعنی انگار از یه خواب طولانی بیدار شدم اما هنوز گیج و منگ بودم واسه یه لحظه خواب. نمیفهمیدم کجام اما سنگینی عجیبی روی پاهام احساس میکـردم و نمیتونستم تکون بخورم. یه حسی من و به خواب دعوت میکرد و یه حسی در گوشـــم یه واقعه شوم رو زمزمه میکرد قدرت هیچ کاری رو نداشتم هیچی یادم نمیامد ... آروم صدا زدم :"مهرانگیز؟ مهری جان؟!" فکر کردم اونقدر توان ندارم که حتی صدام به گوش خودم هم نمیرسه! صدای دختر هشت ماهه ام بلند شد که گریه میکردو من هنوز گیج سنگینی آوار زلزله ای که نه آوارش و باور داشتم و نه حتی خودش و ... نمیتونستم تکون بخورم:"مهرانگیز مهلا داره گریه میکنه! مهر انگیــــــــــــز؟" تازه داشتم میفهمیدم چی شده !! تازه آوار اتفاق افتاده داشت من و از خــواب بیدار میکرد دادکشیدم: "مهری تورو خدا جواب بده " میشنیدم که صدا میاد صدای" گریه..." فریاد" کـــمک..." عربده "بیاین اینجا یه بچه است" زمان و نمیفهمیدم ناله میکردم و مهرانگیز و صدا میکردم بلاخره مدد کارا آمدن و من و مهلا و جسم بی روح مهرانگیزم و از زیر آوار بیرون آوردن !! حرفی نداشتم جز اینکه زیر لب اسـم قشنـگش و با التماس صدا بزنم که شـاید جوابم و بده و بفهمم خوابم... &&&&&&&&&&& همه چی از ده سال قبل شروع شد که یه دختر شهرستانی با اون لحن جذابش تو دانشگاه با همه بحث میکرد و زیر بار حرف زور و غیر منطقی نمیرفت! دخترکی که گرمی و هیجان رفتارش دانشجو و استاد همه رو به شور وا میداشت و این شروع ساده ی یه عشق بزرگ بود ! صادق هجده سالش بود که فهمید مهرانگیز میوه ی شیرین باغ رویا هاشه !! و خواست و این خواستن براش خیلی گرون تموم شد. روش بایسته و تو سن هجده سالگی بخواد زن بگیره و سخت تر اونکه یه دختر از شهرستان!!!... چهار سال بعد که درس صادق و مهرانگیز تموم شــد صادق رو تصـمیم ازدواجش پافشاری کرد و از خانواده طرد شد... خانواده مهرانگیز اما راحت تر از اونکه باید صادق رو پذیرفتن! دو سال بعد از ازدواجشون بود که فهمیدن نمیتونن بچه دار بشن گریه های مهرانگیز و غصه های صادق تموم پس انــداز این دو سـال و طلا های مــهرانگیز فروختـه شــد و و خرج درمان پنج سال طول کشید تا طنین صدای مهلای کوچولو توی خونه سمفونی عشق باشه... و هشت ماه بعد زلزله و صادق و مهلا و مهرانگیزی که عشق بزرگ صادق رو به خواب برد ....
منتظرتونم منتظرم باشین و با احترام همیشگیم به استاد مهدی موسوی
+ تاریخ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 | ساعت16:52 | نویسنده نیاز خاکی... |
___ _________ _________________ ___ __ ____________ _____________ ادبیات فیلتر شدنی نیست
قرار بود تکالیفی که فاطمه اختصاری عزیز توی کارگاه مجازیش تعیین میکنه رو انجام بدیم و من تکلیفم رو انجام دادم! اما برای یک موضوع یعنی: «راوی مردی که زنش را طلاق داده یا در حال طلاق است» دو تا داستان کوتاه نوشتم که همین جا میذارمش و منتظر نقد هاتون میمونم میدونم که کارم اصلا چنگی به دل نمیزنه اما به قول فاطمه : این خوبه که تلاشم و میکنم! و اما داستان اول: رفت! به همین سادگی به سادگی همین سه تا حرفی که کنار هم نشستن رفت! بارون می آمد و من توی سرم داد کشیدم : مهناز سردت میشه!! و مثل هر بار نه شروع کردم به گفتن این جمله و نه تمومش کردم. چند روز قبل نشست روی همون مبل همیشگیش کنار گلدون بامبو زرد توی هال . (همیشه جاش مشخص بود. میگفت" دلم میخواد یه جای مخصوص داشته باشم یه جا مال خودم. از اینکه هر بار یه جا بشینم بدم میاد." نشست و نگاهم کرد داشتم توی دهنم یه شکلات تلخ و مزه میکردم چای کنار دستم هنوز اونقدر خنک نشده بود که بخورمش اما شکلات داشت توی دهنم آب میشد. نگاهش کردم ! گفت:"مهران من طلاق میخوام!!" بازم نگاهش کردم . مثل همیشه هیچی نگفتم. هیچی! حتی خواهش گفتن دلیلش رو ! چه دلیلی داشت وقتی میدونستم دلیلی داره ازش بپرسم که دلیلش چیه؟ مهم این بود که یه دلیلی داشت حتی اگه محکم نبود. 35 سال بود از هیچکس دلیلی نخواسته بودم 35 سال بود که بلد نبودم بپرسم چرا؟ چشماش و باز و بسته کرد و نگاهم کرد: _دلم میخواست فقط یه بار ازم بهانه بگیری فقط یه بار داد بزنی که نمیتونی بری از خونه بیرون مهران حرف نزدنت آزارم داد میفهمی؟ بی محلیات زجر کشم کرد به اینجام رسیده مهران به اینجا (دستشو گذاشته بود روی لبش) 5 سال زنگی و حتی یه بار نپرسیدی : چته؟ چرا؟ کجا؟ کی؟ چطور؟ (داشت گریه میکرد!) مهران من میرم به همین سادگی بارون شروع شد و مهناز تموم!! رفت به جرم اینکه چرا من هیچ وقت تو زندگیش نپرسیدم چرا!! خوب حالا داستان دوم: وقتی میخواستم از فتانه درخواست ازدواج کنم تصمیم گرفتم همه چی رو بهش بگم اینکه چهار ساله با مـریم ازدواج کـــردم و ازدواجــم سنتی بوده و بچه دار نمیشیـــــم که البته اگه بخوایم میشیم اما چون مریم از صدای ونگ ونگ بچه بدش میاد دوست نداره بچه دار شیم! من همه چی رو گفتم و فتانه شنید و هفته ی بعدش توی محضر خیــلی ساده با هم ازدواج کــردیم. همه چی خوب بــود رابطه ی من و فتانه و حتی رابطه ی من و مریم. تا اینکه هفته ی پیش لمیده بودم روی مبل جلوی تلوزیونی کــه هـیچ وقت خدا نه به صداش گوش میـدم و نه تصویــرش و میبینم و داشتــم روزنامــه میخوندم که موبایــلم زنگ خورد یه آقایی اشتـباه گرفته بود ! وقتی قطع کردم صدای مریم آمدکه از توی اتاق صدام کرد: _بهروز میشه بیای تو اتاق؟ رفتم! رفتم و شروع کرد: _خیلی وقــت بود مــنتظر این فرصت بودم حالا با این تـــلفن به ظاهـر اشتبـاه میتونم شروع کنم دو هفته بود که شک کرده بودم زن دیگه ای هم توی زندگیت هست چند روز پیش مطمئن شدم.نه سرت داد میکشم نه رسوات میکنم فقط ازت میخوام مثل یه مرد بیای دادگاه و توافقی طلاقم بدی!! همین کیفش و بسته بود میدونستم نمیتونم جـلوش و بگیرم هیچی نگفتــم انگار این جمله که ازم خواست مثل یه مرد طلاقش بدم قانعم کرده بود. سه روز از اون روز گذشت و هیچ خبری از مریم نداشتم تا اینکه روز چهـــــارم وکیلش زنگ زد و قرار ملاقات گذاشت میخواست همه چی به خواست مریـــــم خیلی آروم و بی سر و صدا تموم بشه! توی این چهار روز نه به فتانه تلفن کرده بودم و نه به تلفن هاش جواب داده بودم تــا اینکه sms داد که کار خیلی واجبی داره. بهش زنگ زدم: _سلام _سلام کجایی؟ _دفترم دیگه این موقع روز کجام؟ _میخوام ببینمت! _ اصلا حوصله اش رو ندارم فتانه! _باید ببینمت بهروز حتما ! (حوصله جر و بحث نداشتم) _باشه _کجا؟ _رستوران سر کوچه شرکت _خوب! نیم ساعت بعد منتظرش بودم که رسید. نشست پشت میز. _ببین بهروز من اصلا نمیخوام که تو چیزی بگی یا هیچ چیزو توضیح بدی فقط آمدم یه چیزایی رو بگم و برم فقط آمدم که بهت بگم خســتم! خستم بهروز از توی حاشـــیه بودن از قایم موشک بازی خستم! از اینکه بیشتر زندگی و وقتت وقف مریمِ خستــم _آخه _هیچی نگو بهروز هیچی من خیلی وقته تصمیم خودم و گرفتم من ساده از زنگیــت میرم بیرون و تو می مونی و متن زندگیت. _فتان؟ تو داری اشتباه میکنی... _بهروز خواهش میکنم هیچی نگو فقط گوش کن از اینکه همیشه بترسم خستــــم از اینکه نتــونم حتی باهات راحـت توی خیابــون قدم بزنم از اینکه هر ماه فقط یه بار میتونی شبا کنارم باشی بهروز من از زن دوم بودن خستم! _یه لحظه صبر کن! _نه بهروز نه من میرم نمیتونم دیگه نمیتونم تحمل کنم! رفــــــــت! حتی نذاشت بهش بگم که مریم داره ازم جدا میشه و چون تنها شرط ازدواجش با من حق بی چون و چرای طلاق بود به همین راحتی طلاقم داد! حالا نشستم و دارم فکر میکنم: چند ماه پیش دوتا زن داشتم و حالا هیچی!!!... خوب اینم از داستان دوم! منتظر نقد هاتون هستم میدونم شاید نوشته هام ارزش خوندن نداره واسه همین شرمندم و عذر میخوام اما امیدوارم هر بار بهتر بشم!
به خدای سیب ها می سپارمتون!
+ تاریخ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 | ساعت11:15 | نویسنده نیاز خاکی... |
___ _________ _________________ ___ __ ____________ _____________
سلام اگه کسی بپرسه کجایی این روزا؟ باید بدونه که خودمم نمیدونم کجای این روزای لعنتی ام! فقط میدونم که شعر میخونم و شاهین نجفی گوش میکنم و دیگه هیچی از خودم نمیدونم! که دلم برای خودم تنگه! این یه فریادِ تو رو خدا اگه میایین این خط خطی ها رو با نگاهتون نوازش میکنین بشنوین که دارم داد میکشم از برای دلتنگی برای خودم واسه تو دائم الوضو ام تو نمازمی ممنونم از شاهین واسه پلنگ زخمی و از فاطمه اختصاری نازنینم واسه دادن لینک این آهنگ تو وبلاگش! حال این روزام اونقدر قشنگ نیست که بنویسم اما فاطمه اختصاری یه لطفی کرده به همه اون کسایی که مثل من و این یعنی منم میتونم برم سر کلاس حتی از این دور! فاطمه ممنونم به خاطر به تحقق رسوندن آرزوی رفتن به کارگاه خیلی ممنونم امیدوارم شاگرد خوبی باشم ودیگه اینکه این لینک وبلاگ دکتر سید مهدی موسوی که بعضیا بعد از فیلتر شدن آدرس جدیدش و ندارن! و اینکه امیدوارم ازین به بعد به لطف فاطمه اختصاری هر هفته به روز کنم من و ببخشین اگه به کامنت ها دیر جواب میدم و گاهی اونقدر نیستم که که شاید فکر کنین دیگه نمیام !! از خودم شعری ندارم یا اگه دارم نمیدونم تو شلوغی روزمره ام کجا گمش کردم! به این امیدم که هر هفته با تکلیفام به روز کنم! : ) + تاریخ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 | ساعت20:10 | نویسنده نیاز خاکی... |
___ _________ _________________ ___ __ ____________ _____________
وقتی اسم دلتنگی میاد یاد خودم میافتم یاد خواهر راه دورم یاد خستگی هام از این زیبایی زشت دنیا یاد یه کارگاه شعر که همیشه حسرتش من و صدا کرده یاد یه "کامنت دونی" بسته یاد بچه شعرای به دنیا نیامده ام یاد حرفای نگفته ام و گفته های نباید گفته شدم وقتی مینویسم دلتنگی یادم میاد که دلم واسه چه چیزا و چه کسایی تنگ شده که نیستن و شاید هستن و خیلی دور نمیدونم دلم برای صدای کسی تنگه که به یاد صداش شعر قورت میدم دلم برای دلم تنگه!... برای دفتر شعری که توی آتیش رقصید و فقط خدا حفظ کرد شعراشو
و فروغ میخونم و خسرو شکیبایی گوش میکنم و حسین پناهی زمزمه...
این همه ی لحظه های دلتنگی من و پر میکنه میخوام شعر بگم و میگم و توی نطفه با دست چشمام پارش میکنم. دلم برای خودم تنگه و تموم حرفام از سر دلتنگی!
زیر لبم آروم میخونم که:
دوباره سیب بجین حوا خسته ام !!!
و همه ی حرفای این بارم همین بود و مثل همیشه:
همینم زیاده
مثل هر بار ممنونم که خط خطی هام مهمون چشماتون میشه
و باز هم مثل تموم روز ها با احترام به دکتر سید مهدی موسوی!
+ تاریخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 | ساعت13:20 | نویسنده نیاز خاکی... |
___ _________ _________________ ___ __ ____________ _____________ "شعر مرا میکشد به سمت خودش!...." اول اینکه : سلام و ممنونم و خوشحالم و آرومم به خاطر همه کسایی که تو روزای بد من خوب بودن! بعد اینکه: دلم خواست با شعر به روز شم و دکتر مهدی موسوی گفت باش و من هنوز برای شعر اعتماد به نفس ندارم. جالب اینکه: آمدم با چهار تا بیت شعر!!!!!! و شعر اینکه: من عازم سفرم دیگر از میان رفتم که با تو باز توان بود و ناتوان رفتم من عازم سفرم کم بخند باور کن قسم به جبرِ زمین و به آسمان رفتم هزار چهره بی رنگِ روبرویم مرگ نماندم و وسط حدس یا گمان رفتم اسیرِ خواب پریشان یک تبسمِ سرد زدم به وسعتِ این راه بیکران رفتم! مهم اینکه: خیلی دوست دارم بدونم کی چی فکر میکنه واسه همین چهار بیت و نقد کنه تا درست بشم! درضمن اینکه: میدونم که هر بیت باید یه حرف تازه داشته باشه و این چهار بیت فقط دارن یه حرف میزنن... و آخر اینکه: به روز شدم چون پدرِ ادبیاتِ جدید سید مهدی موسوی عزیز خواست... و من در برابر استادی که هنوز لیاقت دیدنش رو نداشتم هیچ حرفی ندارم جز: چشم استاد! پی نوشت اول: این روزا حالم تلفیقیه از یه لبخند و دوتا چشم نیمه باز! پی نوشت دوم: دلم درد میکنه از دوری خواهرم اما تحملش قشنگ این درد پی نوشت سوم: انتظار ندارم کسی از شعرم خوشش بیاد پس همین که میخونین ممنونم و منتظر نقد! پی نوشت چهارم: چند روز پیش یه رفیقی گفت: خدا نگاه میکنه لبخند بزن!
: ) + تاریخ سه شنبه چهاردهم دی 1389 | ساعت20:32 | نویسنده نیاز خاکی... |
___ _________ _________________ ___ __ ____________ _____________ کهف 54 "و ما در این قرآن هرگونه مثال و بیان برای هدایت خلق آوردیم و آدمی بیشتر از هر چیز با سخن حق به جدال و خصومت برخیزد!!" به آدما بگو بارون عذاب حرفاشون که رو سر و تنم آواره خشکِ!! بگو من خیس نمیشم با بارون خشکی که کویر دلم و زیر ضرب آهنگش به رقص در آورده! دلم تنگِ و خسته!! وقتی گاهی میشنوم از اونایی که خیلی از لحظه های قشنگ زندگیشون و میذارن پای پاشیدن رنگ سیاه روی قلب و زندگی من و چه بی چاره که نمیدونن قلب و زندگی من رنگ بی رنگیش رو به هیچ حرفی نمیفروشه و بی رنگ می مونه. دلم نمیخواست به این زودی ها به روز کنم اما نوشتم تا اونایی که من و میخوان و نمیتونن عذاب کنن بفهمن که زندگی من تشکیل شده از عشق و عشق عشق به همه و همه چیز. حتی اونهایی که گاهی من و گریون میکنن... راستش برام سخته بگم گریونم میکنن میترسم یه وقت فکر کنن دلم میشکنه از دستشون اما نه!! دلم میسوزه فقط میسوزه به خاطر خودشون که لحظه های ناب زندگیشون رو پای حرف مفت میبازن !! بگذریم نمیخوام اونقدر طولانی بنویسم که از حوصله خودمم هم چیزی باقی نمونه یه روز یه نارفیقی یه sms برام داد از شریعتی: " که سرمایه هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد " ولی کاش جز اون حرف شریعتی حرفای دیگه اش رو هم میخوند و میدونست: "با دردها و زشتی ها و نا کامی ها آسوده تر میتوان "تنها" ماند بی همدرد بی غمگسار بی دوست . این خود یک نوع نواختن دوست است یک "مهربان بودن " با اوست در درد ها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است ."
"تقیه درد زیباترین نمایش ایمان است" شریعتی صافات 39 "و شما جز به کردارتان مجازات نمیشوید!" **************************************** پی نوشت اول: دلم برات تنگه خواهر راه دورم هر روز برات میخونم که: "دلت هر موقع تنگ شد خبرم کن دوباره دستـــــــات و تاج سرم کن" پی نوشت دوم: این روزا دلم واسه بعضیا زیاد تنگ میشه واسه رفیقای یک رنگی که خیلی وقته ندیدمشون !! مثل : " الماه" پی نوشت سوم: آدما دنیا مال خودتون بهش بچسبید شاید من و یادتون بره کمتر ابر رحمتتون سرم بارون خشک بباره!... پی نوشت چهارم: رد پاهاتون رو دوست دارم و جای قدم های چشماتون و رو خط خطی هام میبوسم. پی نوشت پنجم: دلم گرمه به اینکه "سید مهدی موسوی" عزیز من و با سراغ گرفتن هاش شرمنده میکنه شاعر تمام شده با این همه مشغله دم ِ معرفتت گرم !!! " خدا حفظت کنه واسه همه مون" آمین ^^^^^^^^^^^ راستی نارفیق مشت حرفات رو با مردونگی بکوب تو صورتم میترسم پشت سرم که میگی بهت انگ نامردی بچسبونن یادم رفت بگم پنج شنبه های سرد من و به یه خلسه شیرین میبره دوسش دارم! "خدای سیب ها پناهتون" + تاریخ پنجشنبه یازدهم آذر 1389 | ساعت13:6 | نویسنده نیاز خاکی... |
___ _________ _________________ ___ __ ____________ _____________ این بار هم میخوام از دلتنگی بگم اما نه از جنس اون دلتنگی ها این بار میخوام از دلتنگی خواهری بنویسم که همه پناهم بود!
شیما رفت ! رفت تا پنج سال دیگه برگرده! و شاید غافل از اینکه من تو این پنج سال بدون پناهش میمیرم! دلم به وسعت همه ی پنجره های باز براش گریونه! دلم به وسعت همه دشت های خدا اسمش رو صدا میزنه! دلم به وسعت غربت همه ی مسافرای غریب براش دلتنگی میکنه! و گوشه دلم انگار یکی داره آواز میخونه.... یکی کنار چشمام داره صداش میکنه که بذار یکم دیگه ببینمت! ویکی کنار دستام باز داره بی تابی میکنه که کاش میشد نری!!!!!! ویکی که منم باز داره بارون چشماش رو هدیه میکنه به دستای خدا که کمکش کن تو شهر غریب سالم باشه و آروم و آبی! آخ که هیچکس نمیدونه چقدر دل این خواهر دور میخواد بشینه جلوی خواهرش و بخونه واسش!!! از شاعری که تمام شده! و از شاعرایی که تازه شناخته! میخوام واسش شعر بنویسم و از مهدی فرجی مینوسم که دوسش داشت! با گریه برای خواهرم شیما: باید کمک کنی کمرم را شکسته اند بالم نمی دهند پرم را شکسته اند نه راه پیش مانده برایم نه راه پس پل های امن پشت سرم را شکسته اند هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند آیینه های دور و برم را شکسته اند گل های قاصدک خبرم را نمی برند پای همیشه ی سفرم را شکسته اند حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو با سنگ حرف مفت سرم را شکسته اند! حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو .............. حالا تو نیستی شیما! حالا تو نیستی و این همه بی تابی حتی تو خاطر گیج خودم هم نمیگنجید! خدا پشت و پناهت رز زرد من گرچه من بی تو بی پناهی رو عاجزانه باور کردم...
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم دیشب که که سکوت خانه دق مرگم کرد وابستگی ام را به تو باور کردم... + تاریخ پنجشنبه ششم آبان 1389 | ساعت12:56 | نویسنده نیاز خاکی... |
___ _________ _________________ ___ __ ____________ _____________ |